اثر با روایتِ زنجیرهای از ناامیدیها، از دست دادنها و فجایع کوچک و بزرگ انسانی آغاز میشود که به تدریج فضای روانی شخصیت را از تنهایی و آسیبپذیری به سوی یک فاجعهی وجودی سوق میدهد. داستان با مرورِ رنجهای روزمره و فقدانها شکل میگیرد و از طریق گذارِ صدای گریهی یک بزرگسال به گریهی نوزاد، به دورانی از بیدفاعترین حالتِ وجودی (نوزادی) بازمیگردد؛ جایی که شخصیت در میانهی آغوش مادری و احساس امنیتِ کاذب، ناگهان با وقوع یک انفجار سهمگین و ویرانگر (بووووم) مواجه میشود که نظمِ دنیای او را از هم میپاشد. در نهایت، روایت با فروپاشیِ فیزیکی و گذار از یک فضای باز به یک فضای تنگ و محصور (احتمالاً زیر آوار یا در میان ویرانهها) به اوج میرسد، جایی که شخصیت در میان سکوت، مرگ یا خوابی ابدی و در میان صدای ضعیف سوتهایی که یادآورِ گذشتگان یا هشدارهای از دست رفته است، با تسلیم و پذیرشِ نهاییِ پایان، به تاریکی میرود.
