مردی )رضا( در جوانی و در جبهه رفیق و همکالسی صمیمیاش )مجید( را که مجروح بوده، از دست میدهد و خود را مقصر
مرگ او میداند. رضا در بحبوبهی عملیات و زیر آتش توپ و تانک مجید را که به شدت مجروح شده، روی برانکاردی میگذارد
و به تنهایی یک سر برانکارد را میکشد تا او را به بهداری برساند. در میان راه رسیدن به بهداری چند بار برمیگردد تا ببیند او
هنوز زنده است یا نه. هر بار متوجه میشود که خون بیشتری سر و صورت مجید را پوشانده است. در میان گرد و خاک و
ترکشها او سرانجام به بهداری میرسد، اما هنگامی که برمیگردد متوجه میشود مجید روی برانکارد نیست.
نمایشنامه از زمان حال شروع میشود. رضا حاال حدود ۵۵ سال دارد و تنها زندگی میکند. بر اثر این واقعه و جراحتهای
روحی و جسمی دیگر که در جنگ به او تحمیل شده است، دچار تروما و آشفتگیهای ذهنی گشته و ما حاال با رضایی مواجه
هستیم که هیچ قطعیتی در زندگیاش وجود ندارد. همه چیز را فراموش میکند، به همه چیز شک دارد و در حین صحبت
کردن مدام سرفه میکند.
دستمایهی اصلی نمایشنامه کلمهی بیمعنی »آسیترو« است که ناگهان به ذهن رضا رسیده و او در طول نمایشنامه به دنبال
معنای آن میگردد. در خالل جستجوهای ذهنی و عینی او برای یافتن معنای این کلمه ما با گذشته و ذهنیت حال رضا آشنا
میشویم.
پینوشت: جنگ همیشه جنگ است و عبارت »دفاع مقدس« برای من خالی از هرگونه معناست. واقعیترین تصویر از جنگ ۸
سالهی ایران و عراق، زمین سوختهی احمد محمود است.
