اتاقی ساده. سارا و پناهی که درحال رقصیدناند. پناهی 27 ساله و سارا 21 سال دارد. انها کمی از هم تعریف میکنند و بعد به پیشنهاد پناهی به بالکن میروند کمی در مورد هم اطلاعات پیدا میکنند و بعد پناهی شروع به لمس کردن بدن سارا میکند او متعجب و برافروخته میشود و از پناهی میخواهد دستش را بکشد. پناهی به سرعت آنجا را ترک میکند.
در اتاق 9 خانه سالمندان هستیم .پناهی ( 70ساله )روی چهارپایه ایستاده و لامپ میبندد .سارا(30 ساله) مشغول وارد کردن وضیت بهجت در دفتر است. مسعود(40 ساله) کشیک میدهد .مسعود در حال حرف زدن است. پناهی دست گلی به سارا میدهد . سارا از وضعیت چشم های پناهی میپرسد.
کار پناهی تمام میشود بهمراه مسعود خارج میشوند.
سارا و بهجت (80ساله) که روی ویلچر است وارد میشوند. سارا مشغول غذا دادن به بهجت است و درباره ی سگ بهجت که به تازگی به آنجا آورده شده حرف میزند .بهجت فراموشی دارد و جواب سارا را به درستی نمیدهد. سارا برای آوردن قرص ها بیرون میرود.
پناهی با نگاهی به اظراف به داخل برمیگردد .بهجت زنی میانسال است میایستد و شروع به آشپزی میکند. پناهی (19 ساله) در حال آماده شدن برای رفتن به یک مهمانی است. دنبال کرواتش میگردد و بهجت بارها از او میخواهد که نرود و در خانه بماند. پناهی بیرون میرود و بعد از دقایقی برمیگردد. به مهمانی نمیرود.
سارا به اتاق برمیگردد. بهجت در حالت قبل روی ویلچر نشسته. سارا دارو های بهجت را میدهد و از سگ خاطره ای تعریف میکند که به 6 سالگی اش برمیگردد.
سارا با چشمان بسته روی زمین خوابیده است. پناهی (12 ساله) سارا را در جنگلی در شمال پیدا میکند . مسعود پدرشان (45 ساله) دنبال آنها میگشته و هنگام پیدا کردنشان با آنها دعوا میکند از پناهی میخواهد شب را در توالت بماند . بهجت مادرشان وارد میشود و سارا را با خود میبرد.
پناهی فرار میکند و به دنبالش مسعود از صحنه خارج میشود.
به خانه سالمندان برمیگردیم و پناهی قلب سگ بهجت را در اورده و به سارا میدهد. از او میخواهد باهم برقصند.
سارا دور خودش میچرخد بی حال شده روی زمین می افتاد .
پناهی روی ویلچر با سارا در پشت بام نشسته .
پناهی اکنون مرده و سارا هنوز به دنیا نیامده است
