طرح نمایشنامه کودک و نوجوان: اقتباسی از «غول بزرگ مهربان « اثر » رولد دال »/ نویسنده: فاطمه اشرفی

داستان دختری به نام آوا که 10 ساله است و پدر و مادرش زمانی برای او ندارند و مدام سرکار هستند و با هم مشکلات و بگو مگو دارند. او بیشتر اوقات پیش مادربزرگ پیرش که همیشه خواب است و یا پرستارش که مدام در حال بازی با گوشی اش است میماند.
آوا در مدرسه دچار مشکل است و چون جثه درشتی نسبت به بقیه دارد و همیشه اخم می کند بچه ها او را «بچه غول» صدا میکنند. آوا چندین بار تلاش می کند تا با بچه ها ارتباط برقرار کند اما روش درست آن را بلد نیست و مدام کارها خراب تر می شود تا جایی که دیگر کسی نمی خواهد با او دوست باشد.
نمایشنامه از چند صحنه کوتاه که روابط آوا را در مدرسه نشان می دهد شروع می شود:
زنگ ورزش آوا و بقیه بچه ها در حال بازی بسکتبال هستند. آوا در بسکتبال خوب نیست و به همین دلیل کسی به او پاس نمی دهد
اما او می خواهد در بازی نقشی داشته باشد به همین دلیل قوانین بازی را رعایت نمی کند .در کلاس نقاشی نمی خواهد وسایل را با بقیه به اشتراک بگذارد. زنگ علوم در کار گروهی موفق نیست و دلش می خواهد تا بقیه کاری را که او می گوید انجام دهند و آزمایش ها را خراب می کند.در زنگ ریاضی بی نظمی های زیادی ایجاد می کند. در زنگ تفریح بچه های کلاس همگی با هم دوست هستند و در حال صحبت اند آوا برای اینکه در گروه جایی داشته باشد دروغ های زیادی می گوید که هیچ کدام برای بقیه بچه ها جالب نیست.
او در خانه تأیید لازم را از دیگران دریافت نمی کند و بیشتر وقتش را با اسباب بازی هایش می گذراند. او در بین عروسک هایش محبوب است و در تمامی بازی های خیالی اش همه تحویلش میگیرند و دوستش دارند. پدر و مادرش از وضع تحصیلی او خبری ندارند و آوا مدام بهشان دروغ می گوید.
کم کم کسی در کلاس کنار آوا نمی نشیند و او به این وضعیت عادت کرده است. یک روز یک بچه جدید ،آنیسا ، به مدرسه می آیدو آوا سعی می کند تا به او نزدیک شود. اما چون راه مناسب دوستی با او را بلد نیست مدام به آنیسا دستور می دهد و نسبت به او حس مالکیت دارد . آنیسا از آوا دور می شود و با بقیه بچه ها دوست می شود و این رفتارش آوا را عصبانی تر می کن د آنیسا به خاطر ظاهر زیبایی که دارد به سرعت بین بچه ها جا پیدا می کند . آوا بعد از این اتفاق خشمگین تر است و شروع می کند به اذیت کردن دیگران مخصوصاً آنیسا و یا اینکه کاملا به کلاس و درس بی توجه می شود جوری که از دید همه واقعا یک غول است. او دیگر حتی با عروسک هایش هم بازی نمی کند و انگار که از تمامی آدم های اطرافش ناامید شده است. یک شب که خوابش نمیبرد، سایه ای در خیابان می بیند. او غول بزرگ مهربان است که دارد در یکی از طبقات یک ساختمان با شیپور جادویی اش خوابی را فوت می کند و وقتی غول متوجه می شودکه یک آدمیزاد او را دیده برای اینکه رازش فاش نشود آوا را با خودش به سرزمین غول ها می برد.
غول بزرگ مهربان در یک غار سنگی زندگی می کند و در سرزمین او 9 غول آدم خوار و وحشی هستند که او را اذیت میکنند. او شکارچی خواب هاست و خواب های خوب به اتاق خواب آدم ها می برد. آوا در ابتدا از غول می ترسد و حالت دفاعی دارد. اما غول میخواهد با او ارتباط برقرار کند و مهربان باشد. آوا کار او را مسخره می داند و علی رغم هشدارهای غول بزرگ مهربان از غار بیرون می رود. غول های آدم خوار او را پیدا می کنند اما آوا به آن ها می گوید که اگر من را نخورید می توانم برایتان بچه های خوشمزه جور کنم و وقتی کارهایی که در مدرسه انجام داده را تعریف می کند غول ها از او خوششان می آید. آن ها قرار می گذارند که رأس ساعت 12 به جشن مدرسه بیایند و تمامی بچه ها را بخورند.
او تا قبل از روز جشن مدام بچه های مدرسه را می ترساند که می تواند غول ها را برای خوردنشان به مدرسه بیاورد. اما در همان هفته یک معلم جدید به مدرسه می آید او کتابدار کتابخانه و معلم کتابخوانی است.

معلم جدید کاملاً شبیه غول بزرگ مهربان است که آوا دیده بود (همان بازیگر نقش او را ایفا می کند) و سعی می کند تا با آوا ارتباط برقرار کند. برخالف بقیه به کارهای بدی که آوا می کند توجهی ندارد و فقط به ویژگی های خوبش اشاره می کند و به او مسئولیت هایی می دهد از جمله اینکه او را مدیر برگزاری جشن می کند. این اتفاق آوا را بر سر دوراهی می گذارد چون از طرفی به غول ها قول داده جشن را خراب کند و این چیزی بوده که خودش هم می خواسته است اما از طرف دیگر دلش می خواهد یک شانس دیگر برای ارتباط با بقیه داشته باشد. او یک بار دیگر برای ارتباط با آنیسا و بچه های دیگر تلاش میکند اما دوباره شکست می خورد و بالاخره تصمیم میگیرد جشن را به هم بزند و با غول ها نقشه ای برای این منظور میکشد. در زمان برگزاری جشن همه چیز در ابتدا خوب می رود و آقای کتابی او را تشویق می کند و حتی آوا متوجه می شود که آنیسا و بقیه نیز او را تحویل می گیرند در همین زمان دوباره دو دل می شود اما همه چیز در آستانه خراب شدن است و حالا آوا باید مانع خرابی ها شود. او این موضوع را به آقای کتابی می گوید و او هم در برگزاری جشن به او کمک می کند. سرانجام جشن به خوبی برگزار می شود.
اما همان شب، غول ها که بسیار عصبانی هستند سراغ آوا می آیند و می خواهند او را بخورند که غول بزرگ مهربان از راه می رسدو او را نجات می دهد. آوا با غول بزرگ مهربان ارتباط برقرار می کند و غول او را با خود به سرزمین رویا ها میبرد و اسرار کارش را به او می گوید. آوا از تنهایی غول و مشکلاتی که دارد با خبر می شود . غول و آوا فعالیت هایی انجام می دهند و آوا کم کم مسائل ارتباطی را یاد می گیرد.
صحنه هایی پی در پی از دیدار آوا و غول بزرگ مهربان و آوا و آقای کتابی وجود دارد و آوا کم کم تغییر می کند. آوا با غول و با آقای کتابی دوست می شود. آقای کتابی با پدر و مادر آوا چندین جلسه دیدار می گذارد و آن ها را از ماجرای آوا آگاه می کند.
از طرف دیگر آوا و غول بزرگ مهربان برای اینکه شهر را از دست غول ها نجات دهند نقشه ای طراحی می کنند. آن ها خواب های مختلفی را با هم قاطی می کنند و یک خواب ترسناک درباره غول ها و آوا میسازند و در ذهن ملکه سرزمین رؤیاها فوت می کنند تا از این خطر آگاه شود. ملکه با غول بزرگ مهربان و آوا ملاقات می کند و با کمک فرمانده سپاه خود غول ها را دستگیر میکنند و در یک جزیره دورافتاده میبرند. (ملکه همان بازیگر نقش مادر آوا و فرمانده پدر آوا است)
تصور آوا از خودش و دیگران تغییر کرده و حالا دوستانی در مدرسه پیدا کرده است. نمایشنامه در خانه و صحنه ای که آوا و پدر و مادرش دور هم نشسته و بازی می کنند به پایان می رسد.

• قسمت هایی از نمایشنامه موزیکال است. همسرایان لباس هایی شبیه به شیشه های رویا که غول بزرگ مهربان آن ها راجمع آوری کرده دارند.
• در زمانی که آوا پیش غول هاست می توان از عروسکی کاملاً شبیه به او استفاده کرد تا تفاوت اندازه معلوم باشد.
• به نظرم نمایشنامه برای سنین 9 تا 12 سال مناسب است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید

Warning: Undefined array key "cresta_whatsapp_chat_click_button_open" in /home3/farvard3/public_html/wp-content/plugins/cresta-whatsapp-chat/cresta-whatsapp-chat.php on line 385
آماده پاسخگویی به شما هستیم...
ارسال پیام
پیمایش به بالا